زندگی همینقدر بیرحمه که بزرگ میشی و میبنی هیچ چیزی شبیه رویاهای بچگیت نیست.حتی رویاهای همین چند سال پیشت.میفهمی قرار نیست همیشه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید بیاد و همه چیزو درست کنه و تورو با خودش ببره.گاهی یکی میاد که نگاهش با همه فرق داره .توی چشماش چیزیو میبینی که تو چشمای بقیه نمیبینی ،بوی عطری ازش حس میکنی که از هیچکس دیگه استشمام نمیشه.نگاه میکنی میبینی تو که همیشه یه موجود عنق مغرور و سرد بودی داری باهاش میخندی،دلت گرم شده و پا به پاش داری میخندی و دیوونگی میکنی.میبینی تویی که مثه مجسمه سنگی بودی و هیچکس نمیتونست دلتو ببره حالا جوری دلت به دلش گره خورده که وقتی دور میشه حس میکنی هوا کمه و نفس نمیشه کشید.میبینی زندگی یه شکل دیگه س .خیابونا آسمونا،آدما ...حتی کارت که ازش خسته بودی و کسل کننده به نظر میرسید.حتی جهنم! و یه روز میره .میره و تو کاری نمیتونی بکنی ...فقط میتونی بشینی نگاه کنی که بعد از اون چه جوری همه چی سرد و تاریک میشه.دنیا ،آسمون ، خیابونا خاکستری میشن. تصویر آینده تو ذهنت نابود میشه،دیگه نمیخندی،دیگه دل نمیبندی... دیگه هیچی برات قشنگ و عاشقونه نیست!دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست! دیگه انگار هیچی درست بشو نیست که نیست! میدونی من از مردن نمیترسم .اما از زندگی شاکیم که بهم فرصت نداد با تو خیلی چیزا رو تجربه کنم. خونه ی مشترک با تو...کمد لباسای مشترک با تو و بوی تو... غذا درست کردن برای تو...نقشه کشیدن واسه آینده با تو... واسه دیدن هر شب تو...داشتن خنده های تو تا ابد... روزایی که تا دلم تنگ میشه سرمو برگردونم و ببینمت...! واسه تو تو تو و داشتن تو....! زندگی همینقدر بی رحمه...درست به اندازه ی تو!