آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر با زندگی درگیر میشه و بیشتر یاد میگیره عاقل باشه... این روزا فکرم در مورد خیلی چیزا عوض شده...هر چی بیشتر میگذره بیشتر نسبت به خواسته های قبلیم بی تفاوت میشم...میبینم که دارم یاد میگیرم بدون خیلی چیزا زندگی کنم...اما در ازاش دارم میرم دنبال یه قسمت دیگه از آرزوهام و شاید همین خوبه... پاییز اومد و دلم تنگ شده واسه روزای مدرسه... واسه دوران خنده و بی خیالی و مانتو های گله گشاد،ابروهای پر از مو ...و ناخن های گرفته شده از ته... واسه کتاب راهنمای دروس که قایم میکردیم تو جا میز و یواشکی از روش جوابارو میخوندیم و حملش تو مدرسه از حمل مواد خطرناک تر بود....واسه کنکوری که هیچوقت نگرانش نشدیم...واسه خنده ها و گریه ها...وقتایی که کنار هم بودیم و هیچ چیز نمیتونست از پسمون بر بیاد... و امتحانایی که با کمک هم میگذروندیم... امیدوارم که امسال واقعا آخرین سال از دانشگاه باشه دیگه خسته شدم قصد داشتم دکترا شرکت کنم ولی دیگه حسش نیس بخونم که چی بشه ؟ و اخرین سال از این همه سختی... میخوام نترسم و برم دنبال کار مورد علاقه م و چیزایی که دوست داشتم همیشه... خوشحالم که یه روزی چند وقت پیش گردوهامو رها کردم و از شر حسرت خوردن واسه چند تا آرزوی غمگین خلاض شدم...خوشحالم که عاقل شدم و فهمیدم یه چیزایی قرار نیست تو زندگی باشه...یه اتفاقایی ممکنه هرگز نیفته....اما جاشو میشه با یه سری دلخوشی دیگه پر کرد... و خوشحالم که حداقل دروغگوی خوبی هستم...هم به خودم و هم به بقیه... اینکه دارم روی دلم پا میذارم و خیلی چیزا دیگه برام مهم نیست جالب نیست... اینکه دارم عاقل میشم و دیگه از خیلی چیزا گریم نمیگیره خوب نیست... اما زندگی این مدلی بود و من کاری نتونستم بکنم... فقط تونستم بخندم و بگذرم و فکر کنم که چه جوری باید درست شه... و حالا که راهشو پیدا کردم دیگه خیلی از آرزوهام توش نیست... ته _ دلم چیزی هنوزم پی همون زندگی ساده ایه که همیشه میخواست و این آدم جدید پی چیز های منطقی تریه... نمیدونم شایدم یه جا که فکرشم نمیکنم همه چیز عوض شه باز... امیدوارم!
ادامه نوشت: روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم...