صبح وقتی داشتم میومدم سرکار فکر کردم چقدر عوض شدم...چقدر دیدم به آدما فرق کرده...یه زمانی نمیذاشتم هیشکی دورو برم باشه...میگفتم وقتی کسی رو نمیخوام چرا بازیش بدم؟چرا وابسته ش کنم؟
همه رو رد میکردم برن که فقط اونی که دوستش دارم بمونه...
میگفتم ربطی نداره آدم ضربه بخوره یا نه...ذاتت باید خوب باشه که خوب بمونی...دلیل نمیشه اگه کسی اذیتت کرده تو هم بقیه رو اذیت کنی...
ولی فهمیدم بحث این چیزا نیست...فهمیدم اگه میخوای تو دنیای آدما زندگی کنی و بتونی بینشون دووم بیاری باید مثه خودشون رفتار کنی و با قوانین خودشون بازی کنی...چون بابت خوب بودنت نه تنها کسی ازت تشکر نمیکنه بلکه میگن این خر خوبیه!و ازت استفاده میکنن...
حالا منم شدم مثه بقیه...اگه بقیه دوست دارن باشن بذار باشن،دیگه به من ربطی نداره کسی وابسته میشه یا نه...کسی احساس داره یا نه...من میخوام هر زمان که نیاز دارم و عشقم میکشه استفاده هامو بکنم و برم...این چیزیه که من تو سالها یاد گرفتم...بعد تموم ضربه هایی که خوردم!
عشق و عاشقی و همه اینا دری وریه...این همه سال از بهترین روزای عمرمو دویدم دنبال آدمایی که الان حتی نمیدونن من زنده م یا نه...اون همه گریه کردم...غصه خوردم...نذر و نیاز کردم و خدا سکوت کرد و بهم خندید...
میدونی چرا؟
چون خودش میدونست من دارم اشتباه بازی میکنم...میدونست من زیادی ایده آل گرام...آرمانی فکر میکنم...من به معجزه ی عشق ایمان داشتم...فکر میکردم اگه یه نفرو از ته دل دوست داشته باشی همه چیز درست میشه...دنیا میبینه دوس داشتنت بی توقعه...دنبال پول نیستی...دنبال منافعت نیستی...میبینه طرفو با همه بدیاش همون مدلی که هست دوس داری...میرسونتت یه جوری...
اما همه ی اینا اشتباه بود...زندگی به هیشکی رحم نمیکنه...وقتی خودتو قرار بدی تو شرایطی که زندگی فرصت داره بهت ضربه بزنه و امیدواری اینکارو نکنه یعنی احمقانه ترین امیدارو داری...
حالا دیگه نمیخوام خودمو تو این شرایط قرار بدم...به هیشکی جز خودم دیگه اعتماد ندارم و نخواهم کرد...
تموم فکرم اینه که تا 40 سالگی خودمو جمع و جور کنم...و به چیزایی که تو ذهنمه برسم...بقیه چیزا و آدما مهم نیستن...
ماها همه مون همینیم...یه لوپ لعنتی...بهم ضربه میزنیم و ضربه زدن رو یاد میگیریم و میریم سراغ نفر بعدی و همگی همو زخم میکنیم...
بدجوری قوی شدم اینبار...سنگ شدم...یه جوری که هیچی روم اثر نداره دیگه...
هنوزم جای ضربه ای که بهم زدی رو تنم درد میکنه ولی دیگه به کسی تبر نمیدم و خودمو در اختیارش نمیذارم به این امید که چون باهاش خوبم بهم ضربه نمیزنه...
دیگه گول نمیخورم...دیگه عاشق نمیشم...
دیگه اون دیوونه بازیارو در نمیارم...
دیگه تا کسی برام نمیره قدمی براش بر نمیدارم...
و همه ی اینارو تو یادم دادی!
همه رو!
ادامه نوشت:
دفعه ی دیگه که چشامو میبندم نمیخوام ببینم خواب تورو...!
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضایی